هیچ خورشیدی به روز من نمی تابد و ماه بلند زرد برای بازی بالا نمی اید
من گفته ام تاریکی نورم را احاطه کرده است و روز مرا به صحنه بازی در
شب مبدل کرده است و کسی به من نمی گوید پی عشق کجا را باید
گشت و پی زندگی به کدام سو باید رفت
می دانم زندگی من جایی دیگر مخفی شده است جایی در انتظار من
است.
جایی بهتر از این جنگل سیمانی در این جنگل سیمانی اگر چه زنجیر به
پای من نیست اما آزاد نیستم و در بند رشد می کنم و در بند جست و خیز
می کنم و هرگز خوشبختی را نمی یام و هرگز کسی مرا در آغوش نمکشد
با این همه من میخندم مثل دلقکها همیشه می خندم
کسی به من کمک نمی کند کسی مرا از زمین بلا نمی کشد
اما جایی برای من تهیه شده است
جایی بهتر از این جنگل سیمانی .زندگی من جایی مخفی شده است
بهتر از این جنگل سیمانی...